رضا قلى خان ( هدايت )

18

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

و نوشته مجموع بفتح اوّل لفظى است مركب بمعنى اينكه مهمان مىبايد اما معلوم نيست لغت كجاست تصحيف‌خوانى غريبى كرده اكر ندانسته قنق بمعنى مهمان است چرا كفته بمعنى مهمان مىبايد است و اكر دانسته چرا نوشته معلوم نيست لفظ كجاست و حال آنكه خود تبريزى بود و تبريزى زبان خود را كه تركى است نداند در ولايت هند كه نه تركى دانند و نه پارسى ضبط و تصحيح لغات پاسى كى تواند چون در ضمن تحرير لغات بسهو و خطائى هريك اشارتى خواهد شد از بيشتر غلط لغات اغماض رفت بلى سرورى و جهانكيرى و رشيدى نيز اختلاف و اشتباه دارند و در اينجا ببعضى از آن ايراد لازم است مثلا سرورى كاشى در لغت كراز كفته كه مرضى است و حال آنكه اين معنى كزاز بضم كاف تازى و هر دو زاى معجمه است هم كفته كه بمعنى كوزه كه شك نيز كويند و حال آنكه بدين معنى كرار بضم كاف تازى و راى مهمله است چنان كه بهر دو معنى صاحب قاموس تصريح كرده و عربى كفته عجبتر اينكه در فرهنك بمعنى كوزه كواز آورده بفتح كاف تازى و بجاى راى مهمله واو و سرورى كفته كه كوار بمعنى چوب‌دستى است كه ستوران بدان رانند و حال آنكه بدان معنى كواز است بضم كاف فارسى و واو و آن چوب را خركوار نيز كويند منوچهرى كفته هست با اقلام تو شمشير شيران خركواز و بر اين كونه قياس بايد كرد مر اختلاف و اشتباه لغات را و رشيدى كه مصحّح جهانكيرى است در فرهنك خود نوشته كه الَه چوب عبارت است از سه چوبى مانند سه‌پايه كه در حلقه آهنين محكم كنند و تركمانان بدان شكار كبك نمايند و در وقت پريدن الَه چوب را مىاندازند البته يكى از آن سه چوب مىخورد و به آن مثل كويند چه زيد بپاى پيلان الَه چوب تركمانى و مؤلف كويد الا چوب همان خانه تركمانان است كه خود الاچيق كويند و بهرجا كه خواهند نقل و نصب كنند مولوى كفته آن الاچيق بلند تركمان * پست باشد پيش پاى پيلبان زندان سكندر رشيدى كفته شهر يزد را كويند چه مشهور آنست كه وفات سكندر در آن شهر بوده چنان كه در لغت خرم بيان كذشته و بعضى كفته‌اند زندان سكندر سردابه‌ايست كه اسكندر را در آن كذاشته‌اند و آن سردابه بسيار تاريك بوده و موحش و شعر حافظ بر اين معنى دلالت كند فقير مؤلف كويد اين سخنان موهوم است اسكندر در شهر زور وفات يافت و جسد او را باسكندريه نقل و به خاك سپردند و سبب اينكه يزد را زندان سكندر كفتند اين بود كه چون او بعد از دارا و تصرف ايران قصد بلاد شرقى كرد شاهزادكان و امرا و كردنكشان ايران را بهمراه خود برده در شهر يزد مر آنها را مانند زندانيان نكهبان نهاده خود سفر مشرق كرد چون حافظ بيزد رفت بعد چندى كه از توقف يزد ملول شده بود بشوق شيراز اين شعر كفته دلم از وحشت زندان سكندر بكرفت * رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم و رشيدى در اين باب خطا كرده و صواب آنست كه اكنون بآرايش ديكر سخن‌آرا شوم آرايش پنجم از فرهنك انجمن‌آرا در تحقيق زبان پارسى و تغييرات آن و صفت كلمه و كلام نثر و نظم مخفى نماناد كه السنه مختلفه را شانزده زبان كفته‌اند ولى احصا نتوان كرد چه از تغييرات حروف تهجى يحتمل بمرور دهور چندين زبان ديكر پيدا شود و زبان پارسى را در جهانكيرى هفت كونه كفته و كويد بعضى متروك است و آن هروى و سكزى و سعدى و زاولى بوده اما سه زبان متداول است كه بدان نامه توان نوشت و شعر توان كفت اول پارسى دويم درى سيم پهلوى و وجه تسميه هريك را نوشته ولى اكنون در آميخته است و نتوان از ديكر جدا كرد و زبان عربى يعنى قرآن مبارك مجيد همچنانكه در قاموس كويد نازل شده بر هفت حرف يعنى بر هفت لغت كه زبان هفت قبيله عرب بوده يا بر هفت قرائت منظور است و اصل عبارت اين است كه كفته حرف بمعنى لغت هم آمده است و فى الحديث القرآن تنزّل على سبعة احرف و بنابراين آن هفت طايفه عرب هريك بديكر طايفه مكابره و مفاخره مىكردند كه قرائت ما بهتر است از شما و بيم فتنه بزركى در هفت طايفه اعراب بود و عثمان شنيد و قرآنها را جمع كرده بقرائت خاصه قريش باز آورده يك قران نوشته منتشر و مشتهر ساخت تا رفع آن اختلاف شد بالجمله مردم را فطرتى و جبلى است كه با ابناى جنس تكلم كنند و اختلاف السنه در حقيقت بالهام ربانى است حتى در غير بشر نيز براى تفهيم و تفهّم تنطّق و تكلّم ممكن است كه خود و ابناى جنسشان ادراك كنند و دوستى و دشمنى و مهربانى و عداوت استنباط نمايند و همچنانكه حيوانات و طيور تنطق ما را